تبليغاتX
معجزه ی خاموش
معجزه ی خاموش

برگرد به برگشتن از فاصله دورم کن یک خاطره با من باش یک گر یه مرورم کن
"خداحافظی"

سلام میگم به شما همه دوستای خوبم که تو این مدت باهاتون آشنا شدم و خیلی خوشحالم که دوستای خوبی دارم یه مدت دیگه نمی تونم بیام خیلی دلم واستون تنگ میشه ولی انشاا... زود برمیگردم التماس دعا.

               

                                "نیایش"

دستي افشان ، تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد ، هر
قطره شود خورشيدي
باشد كه به صد سوزن نور ، شب ما را بكند
روزن روزن.
ما بي تاب ، و نيايش بي رنگ .
از مهرت لبخندي كن ، بنشان بر لب ما
باشد كه سرودي خيزد در خورد نيوشيدن تو.
ما هسته پنهان تماشاييم.
ز تجلي ابري كن ، بفرست ، كه ببارد بر سر ما
باشد كه به شوري بشكافيم ، باشد كه بباليم و
به خورشيد تو پيونديم.
ما جنگل انبوه دگرگوني.
از آتش همرنگي صد اخگر برگير ، برهم تاب ، برهم پيچ :
شلاقي كن ، و بزن بر تن ما
باشد كه ز خاكستر ما ، در ما، جنگل يكرنگي بدر
آرد سر.
چشمان بسپرديم ، خوابي لانه گرفت.
نم زن بر چهره ما
باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم ، و شود سيراب
از تابش تو ، و فرو افتد.
بينايي ره گم كرد.
ياري كن ، و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد كه تراود در ما ، همه تو.
ما چنگيم: هر تار از ما دردي ، سودايي.
زخمه كن از آرامش ناميرا ، ما را بنواز
باشد كه تهي گرديم ، آكنده شويم از والا "نت"
خاموشي.
آيينه شديم ، ترسيديم از هر نقش.
خود را در ما بفكن.
باشد كه فرا گيرد هستي ما را ، و دگر نقشي
ننشيند در ما.
هر سو مرز، هر سو نام.
رشته كن از بي شكلي ، گذران از مرواريد زمان و مكان
باشد كه بهم پيوندد همه چيز ، باشد كه نماند
مرز، كه نماند نام.

اي دور از دست ! پر تنهايي خسته است.
گه گاه ، شوري بوزان
باشد كه شيار پريدين در تو شود خاموش.

                                                         "سهراب سپهری"

                 

سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.

و در سال 1359... اول ارديبهشت... ساعت 6 بعد ازظهر، بيمارستان پارس تهران درگذشت.

روحش شـــــــــــــــــــــاد و یادش گـــــــــــــــــــرامی باد.

 

بدون شرع

عشق اول عشق آخر جشن میلادت مبارک

وقتی ستاره ی من شدی،هیچ تلسکوپی هنوز تو را ندیده بود...

وقتی کهکشان من شدی،هیچ منجمی به بودنت پی نبرده بود...

وقتی دلم به چشمان تو میدان داد،هنوز کسی نمی دانست دایره چیست...

وقتی ماه من شدی،هنوز نیمی از ماه برای کل دنیا نا شناخته بود...

وقتی صدایت کردم ع...،کسی هنوز معنای بهترین نام را نمی فهمید...

وقتی برای بودنت اشک ریختم،کسی معنی اشک خوشحالی را نمی دانست...

وقتی نازنین خطابت کردم ،هیچکس نمی دانست نازنین یعنی چه؟...

وقتی نگاهم به نگاهت خیره ماند،هیچکس معنای یک نگاه و عاشق شدن را نمی فهمید...

وقتی معشوقت شدم همه دنیا خواب بودند...

وقتی مجنونم شدن همه دنیا خواب بودند...

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

ای سر چشمه محبت...

ای عشق واقعی...

چگونه ستایشت کنم در حالی که قلبت از محبت بی نیاز است...

چگونه ببوسمت وقتی که عشقت در وجودم جاری می شود...

بگذار نامت را تکرار کنم نامت زیباست دلنشین است...

چه داشته ای که اینگونه مرا تلسم کرده ای من اینگونه نبودم...

تو عشق را با من آشنا کردی تو هوای دلم را با طراوت کردی...

زمانی که با تو هستم به آسمان به بیکران پرواز می کنم...

پس بدان دوستت دارم گرچه پایان راه را نمیدانم......................

ذوق شادی

نو بهار است در آن کوش که خوشدل باشی 

                                   که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

                                   که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

چنگ در پرده همین می دهدت پند ولی

                                   و عظت آن گاه کند سود که قابل باشی

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

                                   حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف

                                  گر شب و روز در این قصه مشکل باشی

گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست

                                  رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

                                  صید آن شاهد مطبوع شمایل باشد

"خواجه شمس الدین حافظ شیرازی"

         

اینک که بهار آمده است،خوشدل باش!که بسی بهار بیاید و تو زنده نباشی.

چنگ نیز در نغمه های خود ،همین پند را به تو می دهد.

اما، پند، آنگاه ترا سودمند می افتد،که در خور پند شنیدن باشی من مسیر زندگی تو را تعیین نمی کنم.

که اگر تو خود خردمند باشی، می دانی چه بکنی.

هر برگی از چمن،دفتریست و دریغ از آن که تو از اینهمه،پندی نگیری گر چه راه عشق،پر بیم و ترس است.

اما،اگر تو آگاه باشی،پیمودن این راه ترسناک دشوار نیست.

دختر و بهار

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

ای دختر بهار حسد می برم به تو

عطر و گل و ترانه و سرمستی ترا

با هر چه طالبی به خدا می خرم ز تو

بر شاخ نوجوان درختی شکوه ای

با ناز می گشود دو چشمان بسته را

می شست کاکلی به لب آب نقره فام

آن بال های نازک زیبای خسته را

خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش

بر چهر روز روشنی دلکشی دوید

موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او

رازی سرود و موج به نرمی از او رمید

خندید باغبان که سر انجام شد بهار

دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار

ای بس بهار ها که بهاری نداشتم

خورشید تشنه کام درآن سوی آسمان

گویی میان مجمری از خون نشسته بود

می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب

دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

                                                 "فروغ فرخزاد"

 

درباره ما

اگر تنهاترین تنها ها شوم باز خدا هست,او جانشین همه نداشتن هاست,نفرین ها و آفرین ها بی ثمر است,اگر تمامی خلق گرگ های هار شوند, و از آسمان هول و کینه بر سرم بارد,تو مهربان جاودان آسیب نا پذیر من هستی.

موسیقی

درباره قالب

این قالب برای وبلاگ http://bitobaato.blogfa.com طراحی شده است و هدیه ای نا قابل برای دوست خوبم فرزانه عزیز است.
شاد و سربلند باشی

]M[ - Masoud Haghi

اطلاعات وبلاگ